دچار
نمی دانی، دل آدم گرو که می رود یعنی چه؟
"چرا" های روز و شب کمرنگ می شود، می دانی یعنی چه؟
می دانی آدم که پیر تر می شود مدام "چرا" های آدم هم پیرتر می شوند هر روز و کم رنگ می شوند هر روز و هر روز و هر روز. میدانی یعنی چه؟
بی "چرا" هم می شود زندگی کرد. می شود روز، خوب باشد، بی "چرا". می شود شب، خوابید بی دغدغه، بی "چرا". می شود روز اش هم آفتاب را دید بی "چرا".
شرق تر!
می دانی دلتنگی یعنی چه؟ می دانی این "باید بروی" و "نمی توانی بمانی" ها چقدر سخت است؟ این "باید" های ناتمام.
دل مان تنگ است. دل مان تنگ ساعت هایی است که بوی تو بود در هوا. بوی تو روی تن می نشست، بی تکلیف، بی اجبار. می خواست و می نشست، بی "چرا".
این برای تو است، شرق تر. این برای تو است. عمق دل مان می خواست چیزی بگوییم که کسی نگفته باشد، چیزی آن چنان بکر و نو، آنچنان خوب که ببینیم هاج و واج ماندن ات را از شنیدن اش. چیزی بگوییم که هیاهوی روز هایت را بسپرد به یک خواب. بشوی آرام و بشود که من دوباره بیایم پیش ات، بیایم خانه ات، بیایم کنارت.
اما، دایره مینایی مان این قدرمان یاد داده. همین کلمه های ساده را. همین ها را که می گوییم. همین کلمه های معمولی را؛ اما ، معمولی نمی گوییم. ذره ذره های مان سوار حرف حرف این ها می آیند سوی ات. ذره ذره های مان.
" آفتاب مرا زود تر می بینی
ای شرق تر
ناگهانه های امروزمان ، شعر،
می بارد روی رسوب دیروز
دیروز های دود،
دیروز های هر چه بود"
این هم:
" دانه می کاری آفتاب
شب جوانه می زند
کابوسی که دلهره می میرد
وقت آمدن ات،
رفبق"
