سلام .. واپسین سلام هم تقدیم قدمتان.
اقامت کوتاه بسر آمد مثل همیشه .. همانگونه که گفته شد و شنیده نشد.
کلام خودم کوتاه و کام رو شیرین کنیم به شعری از سعدی که باز هم وصف الحال هستش.
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم .... همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان ............. همه شاهدان بصورت و تو بصورت و معانی
مزن ای عدو به تیرم که باین قدر نمیرم......... خبرش ببر که جانم بدهم به مژدگانی
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم ......... تو میان ما ندانی چه میرود نهانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد........ نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
اما حکایت توی این دل همچنان باقیست
رهگذر
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:9  توسط رهگذر
|
سلام...
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد...
گفتم که هدف راه هست و منزل ناکجا آباد... گفتم که وصال را هزینه ایست بس گزاف...
گفتم تکیه کن که هستم و اما دور نیست که این ایستاده ... دست تو را تکیه میخواهد
گفتم که همیشه ایستاده دیده اند این از درون شکسته خسته را...
گفتم که تا آخر من شمیم بودنت را.. و بودنت را ستون این شکسته می خواهم..
و تو گفتی که هستی
اما.. امروز.. رخوتم.. از بهار نبود... پاییز زودرسم زرد کرد و خورشید را یارای گرما نبود... و من هنوز دستم را به سوی آرزویی دراز میکنم که بهار را در خاکستری برف این شهر پر غبار به من نشان داد.
رهگذر
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط رهگذر
|
سلام...
كاش ميشد پرده عمر را بدريم.. همه عمر را بدهيم و يك لحظه به ياد قديم.. باد را گوش دهيم...
كاش ميشد.. با تو...
عشق را.. به نگاهي.. زنده پاك كنيم..
كاش ميشد همصدا با باد.. يك بار دگر فرياد كنيم..
" عشق فقط قلب من و قلب تو نيست.. عشق معني.. عشق تقسير وجود.. دليل زندگي يك ماهيست... عشق محكوم فنا در هماغوشيها نيست"
كاش ميشد.. مثل قديم. بي دلهره ز زهرخند رهگذران گذرا.. باز فرياد كنيم.. كاش.. ميشد باز باميد كسي كه ميآيد.. از ميان همهمه عقربكان اين ساعت.. گوش سپرد.. به صداي پايي كه همين نزديكيست..
كاش ميشد لب نبنديم.. درين مرثيه رابطه ها...نيشخند رقيب و تمسخر نزديكان.. لب نبنديم...
فرياد كنيم.. بيا با هم.. جرات اين دل را به تجلي بنشينيم.
تو اگر همسفري.. تو اگر همسفر اين ره و همراهي... ما به دوشادوشي تو ميباليم.
رهگذر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 16:22  توسط رهگذر
|
سلام...
نمیدونم تو این ۲ روز اخیر چی پیش اومده که خدا بدجوری لطفش رو هوار کرده رو سر من... البته با این پیش فرض که خدا هکسی رو بیشتر دوست داره بیشتر دوران رو بهش سخت تر میگیره...
تنها چیزی که کمی آرومم کرده زمزمه این شعر از ه.ا.سایه هست که از دیشب تکرار میشه تو ذهنم... گفتم شاید ... کسی هم...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی.. این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس دل ماست در آیینه جام.. تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید دراو...چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تشنه خون زمین است فلک وین مه نو... کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان... نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق بدست دل من بود که در معبد عشق... سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
در فرو بند که چون "سایه" در این خلوت غم... با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی (سایه)
تنها چیزی که هنوز توان میده برای ایستادن.. یادآوری این نکته هست که: من عاشقم... عاشق.
رهگذر
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:24  توسط رهگذر
|
سلام...
به دیدار من اگر می آیی... نه.. بی "اگر".. به دیدار من ای مهربان بیا... نرم و آهسته نه.. استوار بیا بامید ترک برداشتن این ماندگار تنهایی...
ای مهربان به دیدار من بیا... بی چراغ... من نور دیده از دیدگان تو می جویم... بی دید تو من دید که جویم....
به دیدار من بیا ... سردی تنهایی من عطش دست تو را خاموش فریاد میکند.. می شنوی؟
به دیدار من بیا... با همگان درد شد و بی همگان زخم... با تو اما معمای "ما" شدنم حل شدنیست.. میشنوی؟
من هنوز مست یادآوری عشق بازی گندم و بادم.. من هنوز آرامش از رامش رقص سایه نیلوفر میگیرم... من هنوز ایمان دارم به تمنای دست بید به حوض آبی خانه کودکیم... من کودکیم را میدانم... من "هنوز" کودکیم را میدانم و از پشت هزاران دلهره آن را به تو می سپارم.. می شنوی؟
رهگذر
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:34  توسط رهگذر
|
سلام...
باز هم سلام میشه بهانه برای یک اقامت...هر چند کوتاه...
با دوست آغاز شد آشنایی با این ایستگاه... نشد میسر همخانگی و.. همسایگی شاید برای کوتاه زمانی.
اهل شعرم اگه مهم باشه دونستنش. میخونم اما نمینویسم ... حیف از قلم دستم و وقت شما میشه دلیل. اگر هم گاهی خط خطی میکنم کاغذ سفید و خیس رو .. سرریز دله و ادعای نوشتن نیست. گو اینکه به رسم خودخواهی از نوشته های دوستان همیشه لذت رو هدیه گرفتم.
خوب.. تا زود که میسر بشه دیدار ...
تا گره با نی بود همراز نیست همنشین آن لب و آواز نیست (مولانا)
رهگذر ۱۳ فروردین ۱۳۸۵
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 17:39  توسط رهگذر
|