سلام...
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام.
من در اين تاريكي.. من در اين تيره شب جانفرسا... زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من، گيسوان تو شب بي پايان... جنگل عطرآلود..
شكن گيسوي تو.. موج درياي خيال.. كاش... با زورق انديشه شبي، از شط مواج گيسوي تو من.. بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم.. كاش بر اين شط مواج سياه.. همه عمر سفر ميكردم..
من هنوز از عطر نفسهاي تو سرشار سرور.. گيسوان تو در انديشه من... گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه من، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي ميجست..
چشم من چشمه زاينده اشك .. گونه ام بستر رود... كاشكي.. همچو حبابي بر آب.. در نگاه تو تهي ميشدم از بود و نبود.
شب تهي از مهتاب... شب تهي از اختر.. ابر خاكستري بي باران پوشانده، آسمان را يكسر.
ابر خاكستري بي باران دلگير است و ... سكوت تو، پس پرده خاكستري سرد كدورت... سخت دلگير تر است.
شوق باز آمدنم سوي تو هست،.. اما..... تلخي سرد كدورت در تو پاي پوينده راهم بسته... ابر خاكستري بي باران.. راه را بر مرغ نگاهم بسته.
واي... باران...
باران...
شيشه پنجره را باران شست... از دل من اما.. چه كسي نام تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.. ميرود مرغ نگاهم تا دور،
واي باران...باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست.
خواب را دريابم.. كه درآن دولت خواموشيهاست.
با تو در خواب مرا. لذت ناب همآغوشيهاست
من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها ميبينم، و ندايي كه به من ميگويد:
"دل قوي دار،.. سحر نزديك است."
دل من در دل شب، خواب پروانه شدن ميبيند... مهر صبحدمان داس بدست، خرمن خواب مره ميچيند.
آسمان ها آبيست.. نفس صبح صداقت آبيست. ديده در آينه صبح تورا ميبيند.
از گريبان تو صبح صادق ميگشايد پر و بال.
تو... گل ياس مني... تو گل ياسمني.. تو بهاري... نه! بهاران از توست،
از تو ميگيرد وام هر بهار اين همه زيبايي را.
هوس باغ و بهارانم نيست ، اي بهين باغ و بهارانم تو!
سيل سيال نگاه سبزت، همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود.
من به چشمن خيال انگيزت معتادم و در اين راه تباه، عاقبت هستي خود را دادم.
در سحرگاه سر از بالينت بردار! كاروان هاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن... باز كن پنجره را.
تو اگر باز مني پنجره را.. من نشان خواهم داد به تو زيبايي را.
باز كن پنجره را، من ترا خواهم برد.. به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي آيد باز.. بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز... باز كن پنجره را.. صبح دميد.
چه شبي بود و چه فرخنده شبي. آن شب دور چون خواب خوش از ديده پريد، كودك قلب من اين قصه شاد از لبان تو شنيد:
" زندگي رويا نيست.. زندگي زيباييست.. ميتوان، بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي، ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت.... ميتوان، از ميان فاصله ها را برداشت.
دل من با دل تو.. هر دو بيزار از اين فاصله هاست"
قصه شيرينيست.. كودك قلب من از قصه تو مي خوابد.
قصه نغز تو از غصه تهيست.. باز هم.... قصه بگو، تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل.. سنگ به سنگ اين دشت... يادگاران تواند... رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ، در تمام در و دشت.. سوگواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد.. رفته اي اينك ، ام آيا...باز برميگردي؟
چه تمناي محال.. خنده ام ميگيرد.
چه روياهايي كه تبه گشت و گذشت....و چه پيوند صميميت ها ، كه به آساني يك رشته گسست.
چه اميدي، چه اميد؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد.
دل من ميسوزد كه قناريها را پر بستند ... كه پر پاك پرستو ها را بشكستند. و ... كبوتر ها را.. آه.. كبوتر ها را...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم.. ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري. دست هاي تو توانايي آن را دارد .. كه مرا... زندگاني بخشد
...
چشمهاي تو به من ميبخشد....
شور عشق و مستي..
و تو چون شعري زيبا... سطر برجسته اي از زندگي من هستي
......
دفتر عمر مرا.. با وجود تو شكوهي ديگر...رونقي ديگر هست.
ميتواني تو به من.. زندگاني بخشي.. يا بگيري از من..آنچه را ميبخشي.
من به بي ساماني.. باد را ميمانم.. من به سرگرداني.. ابر را ميمانم.
من به آراستگي خنديدم.. من ژوليده با آراستگي خنديدم
قصه بي سر و ساماني من.. باد با برگ درختان ميگفت... باد با من ميگفت.. چه تهيدستي مرد.. "ابر باور ميكرد"
من در آيينه رخ خود را ديدم.. و به تو حق دادم.
آه ميبينم.. ميبينم.. تو به اندازه تنهايي من خوشبختي.. من به اندازه زيبايي تو غمگينم.
چه اميد عبثي..
من چه دارم كه ترا در خور.. هيچ.. من چه دارم كه سزاوار تو؟ هيچ...
تو همه هستي من، هستي من
تو همه زندگي من هستي.
تو چه داري همه چيز... تو چه كم داري .. هيچ.
بي تو درمي يابم... چون چناران كهن.. از درون تلخي واريزم را... كاهش جان من اين شعر من است.
آرزو ميكردم كه تو. خواننده شعرم باشي..
راستي.. شعر مرا ميخواني؟
نه.. دريغا هرگز... باورم نيست كه خواننده شعرم باشي...
كاشكي...شعر مرا ميخواندي.
بي تو.. ديو وحشت.. هر زمان ميدردم.. بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگري ها هر دم... كاستن ... كاهيدن.. كاهش جانم.. كم كم..
چه كسي خواهد ديد.. مردنم را بي تو..
بي تو.. مردم من.. مردو.
گاه مي انديشم.. خبر مرگ مرا... با تو.. چه كس ميگويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا.. از كسي ميشنوي، روي تو را.. كاشكي ميديدم.
....
شانه بالا زدنت را.. بي قيد.... و تكان دادن دستت را كه: " مهم نيست زياد".. آنو تان دادن سر را كه: " عجيب.. عاقبت مرد؟ "
افسوس... كاشكي ميديدم.
من به خود ميگويم.. چه كسي باور كرد.. جنگل جان مرا.. آتش عشق تو خاكستر كرد.
.......
باد كولي .. اي باد.. تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي.. و جهان را به سموم نفست ويران كردي.
باد كولي اي باد... تو چرا شيهه كنان.. همچنان اسبي بگسسته عنان.. سم فروكوبان از خاك.. برآوردي گرد؟
آن غباري كه برانگيزاندي.. سخت افزون ميكرد تيرگي را در دشت.
در غروب اين شفق شنگرفي.. بوي خون داشت.. افق خونين بود.
آه.. اي كولي باد پريشاندل آشفته صفت...
تو مرا بدرقه ميكردي هنگام غروب.. تو به من ميگفتي: " صبح پاييز تو ناميمون بود"
من سفر ميگردم.. و درآن تنگ غروب.. ياد ميكردم از تلخي گفتارش.. در صبح صادق...
دل من پر خون بود.
در من اينك كوهي.. سربرافراشته از ايمان است.
من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت.. باز برميگردم.
و صدا ميزنم:
"آي... باز كن پنجره را.. باز كن پنجره را.. در بگشا.. كه بهاران آمد.. كه شكفته گل سرخ به بهاران آمد.
باز كن پنجره را.. كه پرستو پر ميشويد در چشمه نور..: كه قناري ميخواند... ميخواند آواز سرور...
كه بهاران آمد..كه شكفته گل سرخ.. به گلستان آمد."
سبز برگان درختان همه دنيا را.. نشمرديم هنوز...
من صدا ميزنم:
" آي.. باز كن پئجره را.. باز آمده ام. من پس از رفتن ها.. رفتن ها... با چه شور و چه شتاب.. در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده ام.
داستان ها دارم .. از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو.. از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو..
بي تو ميرفتم.. مي رفتم.. تنها.. تنها... و...
صبوري مرا.. كوه تحسين ميكرد.
من اگر برميگردم.. دست من نيست تهي. كاروانهاي محبت با خويش.. ارمغان آوردم.
من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت... باز بر خواهم گشت... تو به من ميخندي.. من صدا مي زنم... :" آي.. باز كن پنجره را..."
پنجره را ميبندي...
با من اكنون چه نشستن ها.. چه خاموشي هاست..
با تو اكنون چه فراموشي هاست...
چه كسي ميخواهد .. من و تو ما نشويم؟
خانه اش ويران باد!
من اگر ما نشوم تنهايم.. تو اگر ما نشوي.... خويشتني
از كجا كه من و تو "شور" يك پارچگي را در شهر...
باز برپا نكنيم؟
من اگر برخيزم.. تو اگر برخيزي.. همه برميخيزند..
من اگر بنشينم.. تو اگر بنشيني.. چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟.. چه كسي.... پنجه در پنجه دشمن دون آويزد؟
دشتها نام تو را ميگويند... كوهها شعر مرا ميخوانند...
كوه بايد شدو ماند..
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند..
در من اين جلوه اندوه از چيست؟ .. در تو... اين قصه پرهيز .. كه چه؟؟
در من اين شعله عصيان نياز... در تو....دمسردي پاييز.. كه چه؟
حرف را بايد زد.. درد را بايد گفت..
سخن از مهر من و جور تو نيست..
سخن از متلاشي شدن دوستيست.. و ... عبث بودن پندار سرورآور مهر...
آشنايي با شور.. و جدايي با قهر.. و نشستن در بهت فراموشي.. يا غرق غرور؟
سينه ام آينه ايست.. يا غباري از غم.. تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار..
آشيان تهي دست مرا.. مرغ دستان تو پر ميسازد..
آه.. مگذار كه دستان من آن آعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد..
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت.. دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد..
من چه گويم آه... با تو اكنون چه فراموشي ها.. با من اكنون چه نشستن ها.. خاموشي هاست...
تو مپندار كه خاموشي من.. هست برهان فراموشي من...
من اگر برخيزم... تو.. اگر برخيزي...
همه بر ميخيزند.
( حميد مصدق)