حالم به هم می خورد!
جمعه گذشته بود، حالم از خودم به هم خورد... چيز عجيبي نيست... اين حس ديگر با من حسابي عجين شده. حتي چيز هاي جديد هم عجيب نيست.. مثل آن رد بخيه بالاي ابروي چپم... چقدر ابروهام رو دوست داشتم... ولي عادت ميكنم به اين رد پا... حالم به هم ميخورد از اينكه اين همه بيخود تر از بي معني ترين زندگي سياست بازان، سياست را باختم.
همين چند وقت پيش بود، چه زود گذشت.. يا دير!؟ نميدانم..بند كفشهايم را حتي كمربندم را گرفتند و يك سرباز با لهجه لري دست محبتش را محكم با كمرم آشنا كرد تا عجله كنم براي رفتن تا همان اتاق تاريك با يك لامپ.۶ دزد و ۵ نفر معتاد و يك نفر كه با اسلحه بدام افتاده بود، شديم همبستر تا صبح. توالت هم بود . با بويي از تركيب عصاره آدمها. حالم به هم خورد كه حمال اين آدم بودنم.
نميدانم كلاغها هم به جرم نشناختن ذات كلاغهاي ديگر هم بازداشت ميشوند؟ كجا ميبرندشان؟
يكي به اينها بگويد : خفه شويد! نفس كشيدن سخت است، نمي دانم از لبريز كثافتهاي توالت است، بوي پاي همبستران يا اين همه مزخرف گويي كه فلان روز چه كسي ترتيب چه كسي را داده. سوال به من كه كه
مي رسد حالم به هم ميخورد از دليل بودنم اينجا.. يا هر جا. اصلا من حالم به هم ميخورد. آيا من حق ندارم كه براي خودم حالم به هم بخورد؟
صبح شد. همان سرباز؟ نه همان نبود. يك نكبت ديگر، با همان بو و رنگ. كمربند و بند كفش را داد و گفت برويم.
( ميدانستم كه اينها را ميگيرند كه كسي خودكشي نكند، نميدانند كه حالم به هم ميخورد.)
كسي نيست كه بگويد "اي پليس! نيروي انتظامي! اي شهره شهر! از بازداشت شما تا دادگاه شما "من" بايد كرايه بدهم؟" بعد خنديدم به خودم. يكي از خودشان، با همان "بو" و رنگ با ماشين رنگي خودشان (همان ماشين دولتي!) ما را "دربست" با همان كرايه "دربست" چهار هزار تومان برد تا دادگاه.
آي پليس. آي آدم. حالم به هم ميخورد. از لفظ آدم.
حجم ريش قاضي شد دليل كه باز ياد توالت ديشب بيافتم. ميخواند از اراجيف مخصوص خودشان و من نشنيدم. فكرم پيش غربت صابوني بود كه گرفتم براي آن توالت. سرباز دیشبی با همان "بو" و رنگ قيمت بكارت مادرش را گرفت تا صابون بخرد. " سيو همان سيب است، با همان طراوت و شادابي" خنده هم اتاقي ها.
باران مي آمد وقتي كه رفتم بيرون. "تعهد" دادم كه آدمها را بشناسم، به خودم.
ولي مثل روز روشن است كه درجه حماقت من منطبق با همان زاويه ۱۸۰ درجه است. صاف و بي زاويه.
