قبل از اينكه به ديوار آويزان شود خوب ديدمش. تصويري از دريا بود. نه آرام و نه طوفاني، با موجهايي كه تا خيس شدن صخره ها ، آن صخره هاي معمولي پيش آمده بودند. چهار يا پنج تا بيشتر نبودند، به تعداد صخره هايي كه مخلوطي از رنگ قهوه اي سوخته و سبزي گلسنگ خيس نشسته بودند.
تا رفت روي ديوار. از ابتدا هم كج بود.
- " يه كمي كج نيست؟"
- " كج؟ نه! هممم... خوب شد؟ چايي داريم؟"
- " گذاشتم آب جوش بياد، هنوز كجه ها!"
- " ساعت چنده؟"
- " بيست دقيقه به نه، فكر كنم يه كم سمت راست بره بالا تر..."
- " بيست دقيقه به نه؟ كنترل تلويزيون كجاست؟"
- "...."
فردا صبح ، همسايه مان نگران در راهرو بود و با تلفن به دنبال لوله كش.
- " سلام"
- " سلام، ما ديشب تا صبح نخوابيديم از صداي چك چك آب. گمونم يكي از لوله هاي آب يا شوفاژ نشتي داره... صدا از توي ديواره..."
- ايشالله چيزي نيست... فعلا با اجازه..."
شب كه شد؛ خانه را آب برده بود. روي ويرانه خانه؛ ديواري بود با جاي خالي يك ميخ.
شيشه خورده هاي يك قاب زير پا صدا مي كرد.
و يك تصوير مچاله، از دريا، نه آرام و نه طوفاني.