تبليغاتX
اقامت

اقامت

کسی می آید...؟

وقت شکوفه هاست, بخند!

سلام...

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد       عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد     چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

 

چه مي شود گفت؟ غيبت كه باشد، شرم روي سر، سنگيني مي كند. عزم نوشتن بود و مجال بسان خرما، دست هم كه كوتاه از بلنداي نخيل.

 

چقدر بهانه بود براي روشني چشم ام به روي دوستان خوب و دريغ كه فرصت ها به طرفه العين مي روند.

 

ياد "قيصر امين پور" تا هميشه زنده باد كه گفت و خوش گفت: " ناگهان چقدر زود دير مي شود"

 

و زمان، شگفتا كه پر شتاب است و بي حوصله!

 

هر چه باشد، اما، رد پايش ماندني است. يا رنگ از مو مي گيرد و يا خط صورتگري مي زند.

 

شمشاد و گندم رخت رخوت در آورده و هوا "بوي عيد" مي دهد.

 

هر چه مي گردم اما، هواي دل ام با هواي عيد يك رنگ و بو نيست. پس اين بار ، عذر قصور قلم دارم از ماندگاري يلدا كه  شما را شريك اين هوا نمي كنم.

 

اما شايد، مي شود دست شما را گرفت و رفت تا خلسه ي كلام خواجه ي مهربان! دوستان نيك سرشت و زلال من، هم دست مي شويد در اين فال؟

 

روي بنما و و مرا گو كه ز جان دل برگير                    پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير

در لب تشنه ي ما بين و مدار آب دريغ                    بر سر كشته ي خويش آي و ز خاكش بر گير 

ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش                      در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك                      آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير      

در سماع آي و ز سر خرقه بر انداز و برقص                ور نه با گوشه رو و خرقه ي ما در سر گير

صوف بركش ز سر و باده ي صافي در كش                 سيم در باز و بزر سيم بري در بر گير 

دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش             بخت گو پشت مكن روي زمين لشگر گير

ميل رفتن مكن اي دوست دمي با ما باش              بر لب جوي طرب جوي و بكف ساغر گير

رفته گير از برم و ز آتش و آب دل و چشم                گونه ام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير

 

                                    حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را

                                    كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير.

 

 

آرزويم در لحظه ي تولد سال نو اين است:

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسب و بخت و تخت

بادت اندر پادشاهي بر قرار و بر دوام

سال خرم فال نيكو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام

 

 

نوروزتان مدام!

 

اين بار فرصت دعوت نيست. باز هم شرم بر رهگذر، از مجال بي دوام!

 

تا دوباره  ها و تا زود كه رهگذر بشود باز ميهمان نا خوانده ي شما، مانا بمانيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:56  توسط رهگذر  | 

راز.

سلام...

 

مدتي شد!

نه دست به قلم مي رفت و نه قلم با دست. اتفاق بايد بيافتد همراهان را. نه به اصرار، كسي عاشق شود و نه به انكار، گرده اي راكد. جميع ملازمت كه باشد معاني مي آيند به مصاحبت. شرح حال مي شود بهانه؛ سلام مي آيد، بي بهانه!

 

بوالعجب حكايت ست! گاهي ميان آهن و گاز و اشك و شعار، قلم رقص اش مي گيرد و گاهي از غروب تا غروب نه انگار كه حجله بي صاحب است و عروس سفيد اش باكره. خيرگي مطلق مي ماند از لوندي كاغذ و رخوت قلم.

 

گس است

از آخرين حادثه ي خورشيد

هنوز،

هياهوي باكره ي يك كاغذ.

و قلمي،

كه انبساط كاغذ را

 در دور ترين خاطره ها مي جويد

 

 

 

پنجره داريم هنوز. المنت لله! بصيرت سيرت به قدر كفايت و قواره دو سوراخ سرخ به اسم چشم با هاله ي سياه. دست طبيعت و هنر الوهيت و چينش بي چراي رنگ ها.

 

مي ماند فقط زمان! يك ركود گذرا. به آني مي گذرد تكرار اش.

 

ساده است،

نا زنين!

راز اين جهان.

من، از جامانده ي هراسيمگي پاهاي تو

كنار انعكاس دايره اي روشن،

وقتي كه خيس بود ، دانستم.

 

" يك دروغ شرعي ست ، آفتاب"

 

 براي ارضاي شهوت يك اسب

وقتي صدايش از لاي حصار،

نمي رود بيرون.

 

و آشفتگي يك "چه نياز"

وقتي كه امتداد يك " عصر جمعه"،

ناگزير مي شود.

 

 

 

 

مانا بمانيد

 

رهگذر

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:10  توسط رهگذر  |