تبليغاتX
اقامت -

اقامت

کسی می آید...؟

سلام...

چه خوب است. دوستاني تازه دارم حالا. اين "اقامت" را حالا دوست تر دارم. اميدم به قديم شدن دوستان تازه است. سپاس.

 

شايد كمي متفاوت تر باشد اين متن.

 

صبح ،امروز، با رقص دانه هاي بي خيال برف بيدار شد. دانه هايي رها و بي خيال؛ تا به سربي زمين كه مي رسند، آه كه چه سنگين مي شوند و خاكستري.

رقص برف نميدانم چرا شبيه مولانا ست. مثل :

 

اين بخورد ، جام دگر آرمش           بارد و هشيار بنگذارمش

از عدمش من بخريدم به زر             بي مي و بي مايده كي دارمش

 

افسوس كه برف، خراب "ما" مي شود. جاي آن كه ما بياموزيم سماع را، برف مي آميزيم خاكستري.

 

و فردا شب؛ يلداست. سال پيش همه بوديم. جمع اصحاب. گرمي خاطره هاي دوستان و  حافظ. كمي بعد تر، جمع خانه. تاءخير من و نگاه پدر. و .... دستان ماه مادر... و ماهي.

 

همه بودند. رنگارنگ ميوه و حافظ و حجم وسيع خواهش. خاطره هاي تكراري و حرف و حرف...

شب را زياد آورديم.

 

امسال اما، ماه مان كم است.. چيزي شبيه حوصله شايد كمي كم است.

 

"

مي سايم ذهنم را

ياد كودكي..

"دانه دانه ياقوت"

"باز باران"

سكوت شب، بلند، پير،

شيرين!؟

ميزبان اما حضور پرواز

ميهماني دچار حسرت

يلدا ي بي مادر، يتيم و طولانيست"

 

يلداي شما مبارك، گرم و شيرين.

 

چندي پيش متني نوشتم. حسب الامر مهرباني از اهالي پرواز، اينجا هم مي نويسم.

 

نيمه شب !

  فندك يك عابر،

     آتشي بي فرجام،

         و مكش هاي عميق؛

شاپرك را در اتاق،

    مي كشاند تا شيشه،

              تا پنجره بسته ؛

                           تا مرگ!

 

مانا بمانيد

 

رهگذر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:30  توسط رهگذر  |