سلام...
مدتي شد. روز"مرگي" ها فاصله مي اندازد بين بودن و چه بودن.
تلاش من بر تازه بودن است اينجا. اما اين كهنگي انگار كه از ژن هاي غالب بوده.
و سپاس! باز براي شما.
برف زيبايي باريد. من را كوچ داد به گرماي زمستاني نه چندان دور. زمستاني كه با سرما غريبه بود.
" چيزي ست گرد گرد،
خط خطي مثل زمين
كه تو با آن تنيس بازي مي كني،
و من در گلو نگه اش مي دارم"
نا ناي برف بود. سراسيمگي بالا مي رفت و دهان ها بسته بود. اتفاق با كتاب فروشي قديمي بود براي تازه شدن ديدار و هديه ها. كاش كه كمي بيشتر مجال بودن بود. در ثانيه اي نا هنجار- شايد- آمدم بيرون...
"
ميدان انقلاب ، چه سرد است،
امروز.
-لبوها- نفس مي كشند.
يك دست سرخ روزنامه اي مي گيرد،
" مصاحبه ي سروش" مچاله مي شود.... "
نگاهم را دزديدم.
شب اش، دور از هياهوي ميهمان هاي هميشگي، آشپز خانه ي بي مادر شد جايي براي نوشتن. هيچ حايي نبود براي خلوت. اين روز ها دنج ترين جا همان جاست.
نوشتم:
"
نا درست است - قانون –
زمين دست آسمان را ،
قطره قطره مي كشد پايين.
فرشته اش سيب است، كه دست درخت را.
آه... روسپي "جاذبه"
نگاهت را از "عشق" مي دزدد. "
چندي پيش مهرباني (http://janevaremotefaker.blogfa.com/) ، كه از تكررغيبت هايش گله كرده ام، نقشي زده با كلام كه شده زينت خواب هاي طلايي.
آن قدر دلم نشست در آن ايجاز كه تا ننوشت راحت نشد:
" اين كه مي بيني،
سياه است و قير
و آن يكي ماشين،
رنگ به رنگ.
بيا اينجاتر!
اين كوچه، آخرين بازمانده كاهگل است و سنگ،
آخرين نفس هايش را،
گوش كن قدم به قدم،
با من."
مانا بمانيد
رهگذر