سلام...
باز رسيدم به انفجار. نه از نوع انفجار نور. اين يكي هيچ كشته و زخمي ندارد. از نوع همين انفجار يكي از حشم و موجوداتي كه بود و نبودشان آن چنان تغييري در قضاي طبيعت نمي كند. از تيره ي بزغاله ام يا از گروه نور گريز.
چند روزي شد كه مدادي گرفتم براي نوشتن.
عادت شده بود نا فرماني دست و چشم و گوش، حتا كج روي هاي اين دل بي پدر. دست كه هيچ، چشم و گوش كه نا خواسته ها را مي قاپد هم به جاي خود؛ اين بي پدر كه به گوشش نمي رود شب بي خوابي و شرب شعر برايش مضر است. نچربيد زور ما آخر.
واگيرش به مداد هم رسيد. آمدم براي نوشتن. پر واضح كه رسم الخط فارسي از "راست" مي رود به "چپ" اين لا مذهب هي ميرفت كه از چپ شروع كند از "ب" بسم ا...
قربان صدقه "كارگر" نشد و زور كردم اش تا بيايد به "راست" نوك ا ش شكست بي پدر.
( پدرش گمانم يكي از همان كله شق هاي سوزن برگ بود يا مثل سرو يا يك چيزي شبيه همان ها كه گول" درختان ، ايستاده مي ميرند" را خورده)
- بي پدر! اينجا فارسي مي نويسند و از راست شروع مي كنند.
بي نوك مانده بود. سرش را تراشيديم كه بداند چند مرده حلاجيم. آفتابه نبود دم دست كه در آن چه "مالتي مديا " مي خوانند برقصانيم اش.
القصه!
عيش تراش مدام شد و آخر كار آنقدر تراش خورد كه رفت لاي دست پدرش.
ناچار، دست به دامن يار قديم –بيك- شديم. دامن اش كوتاه است و ما چشممان درويش . حتا فارسي مي نويسيم "بيك" مي شود حتا صرف اش كرد در دستور و قاعده ي افعال فارسي.
مثل: من مي بيكم یا تو مي بيكي
كمي شبيه ريشه ي يكي از افعال عرب است به معني "گريه"
من ، اما، مي خندم.
براي امروز تهي دست ترم از ديروز. به رسم قديم فقط چيزي نه در خور خواننده كه در وسع نويسنده:
يك طنز ناب
مثل هم بستري ستاره اي شش گوش
با درخت زيتون
يا
رخوت هلال هاي بي دليل
ميان سبز وسفيد و خون
يك طنز ناب
مثل درد زايمان
براي من
لابلاي سطر هاي بكر
در بكارت جنون
يك طنز ناب
مثل هم رنگي لباس تو
و برگ برگ يك درخت
يا
تشابه لذت دندان و سيب
با صداي قاچ خوردن سينه ي من از گلوله ات
و باز يك طنز ناب
مثل يك اخبار ناب
در شهر خواب
"يك نفر از اوباش اغتشاش، بي دليل مرد"
نه!
" مرده شد
يك دانشجو
در لباس كرد.
رهگذر.
مانا بمانيد
