تبليغاتX
اقامت - راز.

اقامت

کسی می آید...؟

سلام...

 

مدتي شد!

نه دست به قلم مي رفت و نه قلم با دست. اتفاق بايد بيافتد همراهان را. نه به اصرار، كسي عاشق شود و نه به انكار، گرده اي راكد. جميع ملازمت كه باشد معاني مي آيند به مصاحبت. شرح حال مي شود بهانه؛ سلام مي آيد، بي بهانه!

 

بوالعجب حكايت ست! گاهي ميان آهن و گاز و اشك و شعار، قلم رقص اش مي گيرد و گاهي از غروب تا غروب نه انگار كه حجله بي صاحب است و عروس سفيد اش باكره. خيرگي مطلق مي ماند از لوندي كاغذ و رخوت قلم.

 

گس است

از آخرين حادثه ي خورشيد

هنوز،

هياهوي باكره ي يك كاغذ.

و قلمي،

كه انبساط كاغذ را

 در دور ترين خاطره ها مي جويد

 

 

 

پنجره داريم هنوز. المنت لله! بصيرت سيرت به قدر كفايت و قواره دو سوراخ سرخ به اسم چشم با هاله ي سياه. دست طبيعت و هنر الوهيت و چينش بي چراي رنگ ها.

 

مي ماند فقط زمان! يك ركود گذرا. به آني مي گذرد تكرار اش.

 

ساده است،

نا زنين!

راز اين جهان.

من، از جامانده ي هراسيمگي پاهاي تو

كنار انعكاس دايره اي روشن،

وقتي كه خيس بود ، دانستم.

 

" يك دروغ شرعي ست ، آفتاب"

 

 براي ارضاي شهوت يك اسب

وقتي صدايش از لاي حصار،

نمي رود بيرون.

 

و آشفتگي يك "چه نياز"

وقتي كه امتداد يك " عصر جمعه"،

ناگزير مي شود.

 

 

 

 

مانا بمانيد

 

رهگذر

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:10  توسط رهگذر  |