سلام...
مدتي شد!
نه دست به قلم مي رفت و نه قلم با دست. اتفاق بايد بيافتد همراهان را. نه به اصرار، كسي عاشق شود و نه به انكار، گرده اي راكد. جميع ملازمت كه باشد معاني مي آيند به مصاحبت. شرح حال مي شود بهانه؛ سلام مي آيد، بي بهانه!
بوالعجب حكايت ست! گاهي ميان آهن و گاز و اشك و شعار، قلم رقص اش مي گيرد و گاهي از غروب تا غروب نه انگار كه حجله بي صاحب است و عروس سفيد اش باكره. خيرگي مطلق مي ماند از لوندي كاغذ و رخوت قلم.
گس است
از آخرين حادثه ي خورشيد
هنوز،
هياهوي باكره ي يك كاغذ.
و قلمي،
كه انبساط كاغذ را
در دور ترين خاطره ها مي جويد
پنجره داريم هنوز. المنت لله! بصيرت سيرت به قدر كفايت و قواره دو سوراخ سرخ به اسم چشم با هاله ي سياه. دست طبيعت و هنر الوهيت و چينش بي چراي رنگ ها.
مي ماند فقط زمان! يك ركود گذرا. به آني مي گذرد تكرار اش.
ساده است،
نا زنين!
راز اين جهان.
من، از جامانده ي هراسيمگي پاهاي تو
كنار انعكاس دايره اي روشن،
وقتي كه خيس بود ، دانستم.
" يك دروغ شرعي ست ، آفتاب"
براي ارضاي شهوت يك اسب
وقتي صدايش از لاي حصار،
نمي رود بيرون.
و آشفتگي يك "چه نياز"
وقتي كه امتداد يك " عصر جمعه"،
ناگزير مي شود.
مانا بمانيد
رهگذر