تبليغاتX
اقامت - قصه ها از تو زود تر رسیدند!

اقامت

کسی می آید...؟

سلام مهربان ياران همراه،

 

دو سال و يك روز مي گذرد از روزي كه اقامت آمد به دنيايي كه آن وقت ها، ساده تر از حالا، مجازي مي خواندم اش.

 

از سال پيش، حرف مانده بسيار است. گاهي مي نوشتم گاهي نه. حرف هايي مي ماند گاهي كه نه مي شود گفت و نه مي شود فرستاد اش به دنياي فراموشي. اصلا مگر فراموشي هم هست ؟ يا فقط يك جايي است مثل الدورادو ؟ فقط مي شود آرزوي اش را مرور كرد؟

 

سخن كوتاه كنم.

 

مجال زلال ، نيست

مجال صدا،

صداي آشنا، براي آشنا

                            نيست

حضور بي رمق،

رسوب كهنه اي

لابلاي "سلام، حال شما" ي نخ نما است

 

تازه ترين تكرار، شايد،

خاطره ي آب و هاون است

 

آغازين لحظه هاي سال نو، كنار يار رفته بود. ديگران هم آمده بودند به ياد ياران رفته همراه سبزه هايي با روبان سياه. مرور روز هاي سال رفته بود باقي اش و مجالي براي فكر كردن:

 

آي ..

شما!

تمام خاطره هاي نشستني!

بيرون از اين چنبر تنگ و عجين خود،

مي شناسيد ام

آيا؟

 

كساني رفتند از دايره ي همراهي. كساني هم آمدند، دوستان جديد، كه خاطره سازي كنند. گله اي نيست! اين رسم چرخش است و ما متاع ناچيز دراين بازار مكاره؛ رسم صيد طاووس است و ما صيد لاغر!

 

 

همين است ،

يادگار تو،

همين!

 

كه گاهي مي نويسم

تلخ.

 

بي انصاف اگر نباشم، لحظه هاي خوب هم بود. شب هايي با صداي شعر و طعم شراب. يار دبستاني در كنار و حرف هاي خودماني در بساط.

 

دست ات كه به شراب است

و

نگاه ات از جاي ديگر، سيراب

در من سنگ روي سنگ بند نمي شود

اما

سنگ روي دلم ، بند مي شود.

 

سال جديد شده. رخوت خاكستري رفته و شادابي مي تراود. خاطره ها هنوز- و شايد تا هميشه-  ماندگارند.

 

و در جواب يار دبستاني هم اين آمد:

 

ارتعاش خستگي حنجره ام را،

مي پرسي چرا.

وداع خيس شعف

از نگاهم را،

مي گويي چرا.

 

جبر نفس هاي مدام،

حادثه هاي مريض و با دوام،

 

نگاه سرد سنگ و تعارف "ايام به كام"

فرار روح از كالبد كلام،

حتا!

در يك "حال شما، سلام!"

 

اين تكرار ملال آور و سرد،

اين درد و مرگ من است

 

درد و مرگ من ، همان درد و مرگ ام است.

 

يك سال ديگر روبروي ما است، مهربانان! هنوز و تا هميشه گفته ام كه از همراهي تان ، مي بالم. اين كه تا كجا بتوانم بيايم را نمي دانم. اما، مي دانم كه تا توان نوشتن هست و تا مجال بودن، مي مانم.

 

مانا بمانيد

 

رهگذر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط رهگذر  |